کافه حزب الله

وبلاگی درباره‌ی همه چیز؛ با یک نگاه انقلابی

کافه حزب الله

وبلاگی درباره‌ی همه چیز؛ با یک نگاه انقلابی

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است
راه‌رو گر صد هنر دارد توکل بایدش
--
زخون جگر پاکِ پاکم کنید سپس عاشق سینه چاکم کنید
به تیغ محبت هلاکم کنید به صحن ابوالفضل خاکم کنید
که خاکم دهد بوی مشک و عبیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر
-
به هر کوی و هر بزم و هر انجمن سرم خاک پای حسین و حسن
پدر در دوگوشم سرود این سخن که ای نازنین طفل دلبند من
حسینی بمان و حسینی بمیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر
--
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه
یارب به خون پاک شهیدان کربلا
یارب به صدق سینهٔ پیران راستگوی
یارب به آب دیدهٔ مردان آشنا
دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست
ای نام اعظمت در گنجینهٔ شفا
گر خلق تکیه بر عمل خویش کرده‌اند
ما را بسست رحمت وفضل تو متکا
یارب خلاف امر تو بسیار کرده‌ایم
و امید بسته از کرمت عفو مامضی
چشم گناهکار بود بر خطای خویش
ما را ز غایت کرمت چشم در عطا
یارب به لطف خویش گناهان ما بپوش
روزی که رازها فتد از پرده برملا

بایگانی
آخرین نظرات

دوچرخه سواری بامدادی

يكشنبه, ۸ شهریور ۱۳۸۸، ۰۲:۰۳ ب.ظ

 

... شب قبلش با علی عبدالوهاب رفته بودیم مسجد ارک و خیلی خوب شده بود. گفتیم و گفتیم و گفتیم از خودمان، از بقیه، از مملکت. در ترافیک برگشت به منزل، نگران سحری مرتضی و خودم بودم، زود برگشتیم. حکایت زیاد نشود، از شلوغی ساعت 3 بامداد مسجد ارک متعجب شده بودم آنهم هفته ی اول ماه رمضان.

بامداد شنبه، هفتم شهریور ساعت 2 برای دوچرخه سواری از خلوت پیچیده ی منزلگه درس خوانان سخت کوش بیرون زدم. دوچرخه ام میزان بود و خودم هم خیلی خسته نبودم. کمتر از چند روز به موعد دفاع پروژه ی کارشناسی نمانده است و ورزش فایده ی دیگرش این است که اضطراب را دور می کند. از خیابان روانمهر وارد خیابان ابوریحان، پس از آن خیابان جمهوری اسلامی شدم و از آن جا، بعد از مدتی رکاب زدن به سمت شرق دور زدم و وارد خیابان ولی عصر (عج) شدم. پس از انقلاب سربالائی ها را پیمودم و نرسیده به میدان ولی عصر از یک خیابان شرقی غربی وارد خیابان فلسطین شدم. از انقلاب عبور کردم و بازگشتم.

در خیابان سطل آشغال ها و گربه ها را دیدم، موش ها و آدم ها را نیز. مردی که خیلی گرسنه بود را دیدم که با ولعی مثال زدنی ـ در زمان کوتاه پشت چراغ قرمز ـ لقمه ای می خورد و رفتگران را دیدم که محکومند در بر هم کنش گربه ها، موش ها و آدم ها نزدیک ترین لایه باشند. من امنیت را لمس کردم، آرامش را حس کردم، نشاط را حس کردم. در شهری که تا چند روز پیش خیلی ها برای نا آرامی اش برنامه داشتند. سحری با مرتضی مرغ را پختیم، سرخ کردیم و با برنج خوردیم. خیلی خوشمزه شده بود. اذان گفتند، نماز خواندیم، کمی وقت سپری شد. فکری بودم. در ذهنم آمد که خیلی وقت است دستم به زیور مطلبی انسانی مزین نشده است لذا این ها را نوشتم. و شکرگزار خداوند بودم وقتی به خواب رفتم.

 

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۸۸/۰۶/۰۸
  • ۱۲۰۸ نمایش
  • مصطفی حسن پناه

نظرات (۲)

سلامبیشتر از این زیورآلات استفاده کن.ولی توی توصیفات از موش کمتر استفاده میکردی بهتر نبود؟ در کل متنت با اینکه آرامش داره توی مفهومش، توی ظاهرش کلمات غیرآرامش بخش کم نداره(سطل آشغال و ولع و چراغ قرمز و ...).البته این خودش به نظرم در نوع خودش قابل تحسینه.تو این ماه رمضونی ما رو نمیبینی، یادمون باشی، باشه؟التماس دعا.
  • توسط:سوم شخص متن
  • متن قشنگ و جالبی بود. خیلی وقت بود که چیزی ازت نخونده بودم و مدته زیادی بود که اصلا توی این فضا ها چیزی نخونده بودم.تایپ کردن برام سخت شده، سخت تر از همیشه.نکته اخلاقی: همیشه باید یادمون باشه که نگران سحری مرتضی و خودمان باشیم.دعا یادت نره.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی